شعله یک شمع با افروختن شمع دیگری خاموش نمی شود
مدتی پیش، در المپیک سیاتل،
۹ ورزشکار دو میدانی که هر کدام گرفتار نوعی عقب ماندگی جسمی یا روحی بودند،
بر روی خط شروع مسابقه دو ۱۰۰ متر ایستادند، مسابقه با صدای شلیک تفنگ، شروع شد.
هیچکس، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر میخواست که در مسابقه شرکت کند و برنده شود.
آنها در ردیفهای سه تایی شروع به دویدن کردند. پسری پایش لغزید،
چند مَلَق زد و به زمین افتاد. و شروع به گریه کرد.
۸ نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند. حرکت خود را کند کرده و از پشت سر به او نگاه کردند...
ایستادند و به عقب برگشتند.دختری که دچار سندرم دان ( ناتوانی ذهنی ) بود کنارش نشست،
او را بغل کرد و پرسید بهتر شدی؟
پس از آن هر ۹ نفر دوشادوش یکدیگر تا خط پایان گام برداشتند.
تمام جمعیت روی پا ایستادند و کف زدند. شاهدان این ماجرا،
هنوز هم درباره این موضوع صحبت می کنند. چرا؟
زیرا از اعماق درونمان میدانیم که در زندگی چیزی مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد.
مهمترین چیز در زندگی، کمک به سایرین برای برنده شدن است.
حتی اگر به قیمت آهسته تر رفتن و تغییر در نتیجه مسابقه ای باشد که ما در آن شرکت دریم.
15:40  | دلنيا صوفي
|
هر چه تو بخوای
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم.
خطاب آمد: در صحرا برو، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است.
او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است.
حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست.
از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلایی بر او نازل میکند ببین او چه میکند.
بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. فورا نشست،
بیلش را هم جلوی رویش قرار داد.
گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم،
حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد، رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبر خدا هستم و
مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند؟
مرد پاسخ داد: نه
حضرت فرمود: چرا؟
گفت:
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم
تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم.
14:38  | دلنيا صوفي
|
دعا

آفریدگارا!
امروز به من کمک کن، تا داستان زندگی ام را، به همان زیبایی بیافرینم،
که تو گُل هستی را می آفرینی.
از امروز به من کمک کن، تا ایمان خود را به حقیقت، به صدای خاموش اصالتم، بازیابم.
خدایا!
از تو میخواهم، که مهرت را از طریق من و با گفتار و کردارمن متجلی نمایی.
کمکم کن، تا هرکاری را در زندگی، به آیین مهربانی و شادی مبدل کنم .
اجازه بده، تا عشق را، به عنوان ماده ی سازنده زیباترین داستان،
درباره آفرینش تو به کار ببرم.
خدایا!
امروز قلبم، مالامال از شکرگزاری، برای موهبت زندگیست.
از تو متشکرم!
که آگاه هستم، فقط کمال میافرینی و چون آفریدة ی تو هستم،
پس به کمال خود ایمان دارم!
خدایا!
کمکم کن، که بی هیچ قید و شرطی، خودم را دوست بدارم تا بتوانم عشقم را،
با تمامی انسانها و همه گونه های حیات، در این سیاره زیبا، سهیم شوم.
کمکم کن، تا به منظور شادمانی ابدی بشر، رویای خودم را از بهشت بیافرینم.
آمین!
17:29  | دلنيا صوفي
|
دیدار

شبی از شب ها، یکی از دو دیده ی خود را برای پرنده ای جا نهادم ،
که نابینا بود......... در تاریکی .
روزی از روزها ، یکی از دو دست خود را برای درختی جا نهادم ،
که شاخه هایش را شکسته بودند.........در جنگ .
و موسمی دیگر، یکی از دو پای خود را برای راهی جا نهادم ،
که ادامه ی رفتن را از او گرفته بودند......... در بمباران.
و زمان گذشت و ایامی دیگر دیدم ، حالا همان پرنده به دیدارم آمده،
برایم دو بال ِ بینا و آسمان آبی آورده است .
و زمان گذشت و ایامی دیگر دیدم ، حالا همان درخت به دیدارم آمده،
برایم ریشه هایی از رؤیا و امیدی از اردیبهشت آورده است.
و زمان گذشت و ایامی دیگر دیدم، حالا همان راه ِ روشن به دیدارم آمده،
.برایم کلید ِ سر منزل ِ همه ی فرداها را آورده است.
16:7  | دلنيا صوفي
|
آتش
تاریکی، همچون دزدی ترسان آمده بود
پاورچین پاورچین، داشت به درون ام می خزید
برای دزدیدن قلبِ روشن من آمده بود.
او نمی دانست، جز عشق
کسی را به این خانه راهی نیست
من عشق به تو را افروخت ام
ترس مُرد وُ تاریکی از جهان گریخت .
شیرکو بی که س( ترجمه فارسی توسط سید علی صالحی)
12:19  | دلنيا صوفي
|
ای عزیزان، یکدیگر را محبت کنیم، زیرا محبت از خداست
و هر که محبت می کند،
از خدا زاده شده است و خدا را می شناسد.
آن که محبت نمی کند ، خدا را نشناخته است، زیرا خدا محبت است .
انجیل یوحنا
17:40  | دلنيا صوفي
|